تبليغاتX
یکی قطره باران

یکی قطره باران

یکی قطره باران ز ابرای چکید^^^خجل شد چو پهنای دریا بدید

Ta Da!!!!

Ha ha...

I'm still alive, here and there

Safe and sound, see you around

Shah shah shah

من هنوز زنده ام. اوه خداي من... مگه ميشه !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 20:0  توسط حامد  | 

Ahem

تا دا... سلام. یه دونه از اون سلام خوشگلا. از اون یه سال تو صندوق مونده ها. یک سال 13 کم از آخرین پستم. چی باعث شد ننویسم، چی باعث شد برگردم، چه اتفاقاتی برام افتاد؟

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی... سفری که پارسال داشتم نقطه شروع ماجرا بود. دیدگاه جدید. سال نو، آدم نو. اما نمی دونستم چه حسی بود، یه حس خاص. به هر حال نمی تونستم جلوی زمان وایستم و بشینم و کنکاش و ریکاوری درونی کنم. پس ترم دو رو ادامه دادم، گرفتار کارهای خودم شدم، درگیر شدم. یه درگیری شیرین. غافل از همه چی. امتحانا رو خوب یا بد دادم رفت.

تابستون شد. تو همون غربت موندم. باور کنید، همه ی تابستون رو. نزدیک ترن کافی نت دو تا میدون باهام فاصله داشت. تلفن نداشت این خونه مجردی حقیرانه ی ما. بیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا! (استسقا رو درست نوشتم؟!) می رفتم کلاس زبان فرانسه و خواندن تخصصی متن انگلیسی. تو دیار خودم این جور کلاسا پیدا نمی شد. البته شایان ذکره که تو همون ده کوره هم به زور پیدا می شد. هفته ای یه بار می اومدم، آذوقه برمی داشتم و می رفتم. رمضون رسید، عجب تجربه ای بود، تکی سحری خوردن، تکی روزه گرفتن و تکی افطار کردن. احساس تکامل می کردم. فهمیدم ظرفیتم خیلی بالاتر از چیزی بوده که فکر می کردم، احساس قدرت و استقلال. البته قبول دارم که یه نمورش کاذب بود.

تابستون تموم شد. ترم جدید. هنوز درگیر بودم. استادم که باهاش کلاس می رفتم بهم اطمینان کرد. یه پروژه سپرد دستم، یه کتاب. خیلی خوشحال بودم و از خودم راضی. فرانسه هم یاد گرفته بودم، خیلی زودتر از چیزی که فکر می کردم. ترم سه هم برق می گذشت. زمان ها فشرده تر و فشرده تر. صبح می شد، می گذشت و شب می رسید و خواب، به همین سرعت.

تا این که به یک گره خوردم. از گردونه ای که توش داشتم دور می زدم پرت شدم بیرون. یه همکلاسی دختر. متفاوت از بقیه، یه چورایی خیلی متفاوت. مسائلی پیش اومد که شرح می دم بعدنا. دوره ی امتحانا با اس ام اس های شبانه و درگیری های فکری تموم شد. الف نشدم ولی افتضاح هم نشد. بازم دیدگاه جدید. تجربه های جدید. اندیشه های جدید. یه مدت خلا، بیکاری، افکار منفی.

ترم چهار، دوباره فکرم درگیر کارهای دیگه شد. سرم شلوغ شد. زیاد فکر نمی کردم. افکارم راجع به دوست دخترم یا هر چی یه جورایی به تعادل رسید و با خودم کنار اومد. تعطیلات عید. احساس سبکی خاص. درون آرام. فرصت فکر کردن به گذشته. یادم افتاد که وبلاگی داشتم و دوستانی، برگشتم.

آخرم نفهمیدم که چی شد رفتم و چی شد که برگشتم؟!

به هر حال مهم اینه که الان اینجام، مهم نیست که کجا بودم و کجا می رم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 5:51  توسط حامد  | 

عقب مانده ی اینترنتی

سلام ... سلام ... سلام . یکی به تو ای سال نو ، یکی برای تو ای اینترنت و یکی هم تقدیم به دوستانی که ازشون این هوار مدت دور بودم. عرض کنم که من بی تقصیرم و الله ... من کلا این جوری نیستم که بی مقدمه بذارم برم ولی خوب امسال واقعا متفاوت برای من نو شد، نو شدنی. کلا در حالت سورپرایز بودم.

شب، شب چهارشنبه سوری 87 بود. داشتم زندگیمو می کردم، چهار سی سی نفت و چهار دونه کبریت و ایضا چهار دونه ذغال دارایی چهارشنبه سوری ما بود. البته به جز اون 7 8 باکس سوتی و شکلاتی و 5زمانه!!! داشتیم آماده می شدیم و لباس های ضد گلوله رو می پوشیدیم که بریم به میدون جنگ که یهویی داداش دامادمون که قرار بود فرداش برن سفر شیراز، منزل خواهر بنده، بهم زنگ زد گفت یه جا اضافه داریم می خوای بیای؟ ... پس شد آن چه شد ...

کلا چهارشنبه سوریم از فروغ سفری که در پیش داشتم بی فروغ شد. آخه من طفلی سفر رفتنم کجا بود؟! ما اگه می خواستیم تا 100 کیلومتر از زادگاهمون دور شیم از یه هفته قبل آماده سازی می کردیم.

خلاصه رفتیم به شهر شیراز ... سورپرایز بعدی وقتی بود که هنوز یه روز از اقامت شیراز نگذشته بود که مجدد همون داداش داماد گرامی فرمود که بعد نهار می خوایم بریم قشم! ... دیگه از وصف حالم می گذرم!

رفتیم قشم ... جای همه خالی، تجربه ی سفری خوبی بود. دیگه سفرم، سفر نیمه مجردی بود. از اتفاقاتی که در این سفر افتاد می گذرم که نگید بچه رفت سفر منحرف شد و جنبه سفر این مدلی نداره و ...

مولانا می فرماید : "هر کسی کو دور ماند از اصل خویش *** باز جوید روزگار وصل خویش" ... ما جای دوری نمی تونیم بریم. هر چقدر هم دور شم برمی گردم ... یا برم میگردونن !!!

سال نوی همگی مبارک

امروز هم که گویا با وجود سرما و بارندگی های اخیر 13مون به تر خواهد شد. (کسره زیر حرف "ت")با عرض پوزش!

پیوست1: در سفر شیراز حافظ و سعدی توفیق زیارت منو نداشتند ... منو نبردن حافظ سعدییییییییی (به حالت نق نق و اعتراض ادا شود. با تشکر)

پیوست 2: سال نو ، قالب نو



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 6:11  توسط حامد  | 

تعطیلات آخر هفته ... دانشگاه ؟! نه

اصولا دانشجویان فعال و کوشا که همیشه به دنبال دانش اندوزی و علم آموزی یا علم اندوزی و دانش آموزی هستند ، به خودشون استراحت نمی دند. یعنی استراحتشون همون درس خوندنه.

اینو رو گفتم که یه مرهمی به زخم خودم گذاشته باشم وگرنه من غلط بکنم آخر هفتمو دانشگاه بمونم :(

بعله ... از شما چه پنهون پنجشنبه ها داخل شهر کلاس برداشتم، به این ترتیب من از این پس محکوم به ماندن در این دیار غربت هستم تاااااااااا وقتی که دانشگاه تعطیل شود که صد البته این هفته هفته ی آخر خواهد بود، ان شا الله. (البته اگر خواهران گرامی هم کلاسی تصمیم به گره زدن سبزه های علفزار های دانشگاه ، ببخشید فضای سبز  دانشگاه، در روز 13 فروردین نداشته باشند!!)

متعاقب همین امر، روز جمعه ای که باید در کانون گرم خانواده به سر ببریم، در سایت دانشگاه به سر برده و از اونجا که جمعه ها تکیه (سلف دانشگاه) غذا نمی ده ، خوراک روح و جسم من همین اینترنت بی صاحاب با میانگین سرعت دانلود شگفت آور 1.765 Kb در ثانیه خواهد بود !!

پروردگارا به من مسئولین ما قدرت بده تا بفهمند که چقدر خوب است که به دانشجو کمی بها داده و شبکه اینترنت دانشگاه را محدود نکنند ... هر چند دانشجو که داخل آدمیزاد نیست ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:22  توسط حامد  | 

چه جالب!

یه کنتور جدید و جالب قسمت پیوندها گذاشتم. به نظرم ایده ی خوبیه. ثانیه شماری برای ظهور او...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:36  توسط حامد  | 

زبان یکی قطره بارانی

تا حالا شده بخوای یه چیزی مثل یه خاطره، یه سرزنش یا هر چی که نخوای هیچ کی جز خودت بدونه یه جای امن بنویسی که دست هیچکی بهش نرسه  که حتی به اینترنت هم نتونی اعتماد کنی ؟

در این موقعیت تنها چیزی که به ذهنت می رسه شاید دونستن یه زبون باشه که جز خودت کس دیگه ای ازش سر در نیاره. یعنی دقیقا همون چیزی که به ذهن من رسید.

با الفبای زبون جدید من آشنا بشید:

خدا رو چه دیدی شاید گسترشش دادم شد زبان زنده ی دنیا، شایدم یه کم زورگویی به خرج بدم بشم زبان بین المللی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 7:31  توسط حامد  | 

ترم دوم هم در آستانه ی شروع شدنه. البته طولی نمی انجامد که باز به تعطیلات عید بخوریم. می گم دانشگاه چه باحاله ها... آدم همش در تعطیلات به سر می بره، تعطیلاتی که اون قدر هم فکر می کنید بهش نیاز مبرم نداشته. (مبرمه دیگه نه ؟!) تو تعطیلات که مشغول کیف و حال بودیم و حسابی کیفور گشتیم. این ترم هم 20 واحد ورداشتم کار سنگینه، احتمال آپ کمه. اما... در تعطیلات عید، ان شاالله یه سفر کوچولو دارم برگشتم، با اینترنت صفایی قراره بکینم: منو لپ تاپ و اینترنت پرسرعت (ADSL) ... به به . دیگه دیدم Dial Up در راسته کار ما نی، زدم تو کار تیم ملی.

به امید آپ کردن با اینترنت پرسرعت . بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 6:30  توسط حامد  | 

الامان

نمردم و آپ کردم. آخییییی. من شخصا اعلام می کنم اسمم رو تو این کتابه گینسه چیه! تو همون ثبت کنید. آخه توی یه هفته ۷ بار ویندوز نصب کردم. لپ تاپ بیچاره نمی دونه از دست من به کجا فرار کنه. من هم نمی دونم از شر این ویروس صاب مرده به کجا پناه ببرم. لاکردار نفوذ می کنه به تمام فایل های اطلاعاتی که دارم تا الان هم چاره ای جز فرمت کردن تمام درایوهام پیدا نکردم.

اسمش هم هست Win32/Sality.Nar . اگر هم پاکش کنم تمام فایل های ویندوز و برنامه های نصب رو فاتحه می خونه. خوب حالا تکلیف ما با جناب آقای ویروس چیه؟ یعنی تمام اطلاعات ... پر!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 6:46  توسط حامد  | 

شعر دوم

اینم شعر دیگه ای که گفتم سرودم :

که گفته است آب را رنگ و بوی نیست؟

که گفته است آن را طعم و روی نیست

 

راه ما که راه اهل عقل نیست

کار ما که کار اهل علم نیست

 

کار ما کار دل هست و بس

دل نباشد عقل چون جرز است است و بس

 

کار اهل عقل کار اندازه است و بس

عقل گوید نه دل بازنده است و بس

 

آب را عشاق نامیدند آب

رنگ و بوی هر دو هست آبی ناب

 

آب را نامیدند آب نه از بهر حساب

که از بهر دل، نه بهر علم و کتاب

 

دل عشاق مجنون قدر دریاست

از این جاست تا خدا می داند کجاست

دل عشاق قدر آسمان هاست

برایش از این یک تا به هفتم نردبان هاست

 

دل ما حوض چه ی کثیف آرزوهاست

نی تقصیر دل است، تقصیر عقل پرادعاست

 

عقل ما چون رشد کرد عاقل نشد

رشد کرد و نمو یافت اهل دل نشد

 

تا بدانست و بفهمید خوب و بد

افسار را از دل گرفت و رانید بد

 

بر دل من از بزرگی حکم راند

دم به دم شعر شعور و عقل خواند

 

بر دل من از بزرگی جرعه ریخت

پیش از آن دریا، دل حال این بی ریخت!

 نمی دونم چرا یه مدته شعرم نمیاد ... فکر کنم به خاطر امتحاناته !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:39  توسط حامد  | 

You

 How can I spell S_ccess without you

Or

C_te

Or

nique_ 

I can't even have F_n or any good L_ck without U

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 8:45  توسط حامد  |